عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

133

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

فخر الدين ديو دست نويسانده است « 1 » از اشتغال مولانا به مطالعهء آثار سنائى و عطار سخن گفتن زايد است . در مناقب افلاكى مىخوانيم كه مولانا علاقهء مفرطى به مطالعهء ديوان مبتنى متوفى به 354 ه / 965 م داشته است « 2 » آثار مولانا بوضوح نشان مىدهد كه وى آثار علما و شعراى عرب و ايرانى را دقيقا خوانده است . اما شمس عارف وارسته‌اى است كه بر عشق و جذبه تكيه مىكند و معتقد است كه علم هدف نيست ، بلكه وسيله‌اى است كه عجز ما را از دريافت حقيقت نشان مىدهد . بنابراين او ابتدا مولانا را از كارهاى مورد علاقه‌اش باز مىدارد . بيشتر اوقات ، مولانا را كه در جماعت خانهء مدرسه به مطالعه سرگرم بود ، از مطالعه منع مىكند « 3 » و مخصوصا اجازه نمىدهد كه مولانا " معارف " بهاء الدين و ديوان متنبى را بخواند « 4 » حتى به دو رخصت ملاقات با هركسى را نمىدهد . در مدخل مدرسه مىنشيند و به كسانى كه مىخواهند مولانا را زيارت كنند ، مىگويد : شكرانه چه آوردى تا او را به تو بنمايم ؟ روزى بو الفضولى از سر خشم مىگويد : تو خود چه آوردى كه از ما چيزى مىخواهى ؟ مىگويد : من خود را آوردم و سر خود را فداى راه او كردم « 5 » . به راستى تحمل شمس طاقت‌فرساست روزى صوفيان در خانقاه نصرت الدين وزير گرد آمده بودند . يكى سخنى از گذشتگان نقل مىكرد و ديگرى حديثى باز مىگفت و آن ديگرى از كرامات عارفى نكته‌اى بر زبان مىآورد . ناگهان شمس كه چون گنجى به كنجى نشسته بود از سر غيرت بانگ بر ايشان زد كه : " تا كى از اين حد ثنا مىنازيد ؟ و بر زين بىاسب سوار گشته در ميدان مردان مىتازيد ؟ خود يكى در ميان شما از حدثنى عن ربى خبرى نگويد ؟ . . . " « 6 » عشق چيز غريبى است . عاشق در وجود معشوق ، فريفتهء خود ، خوى خود و آرزوهاى خود مىگردد . در كسى چيزى مىيابد و يا چيزى به كسى مىافزايد و به دو

--> ( 1 ) همان كتاب ، ج 2 ، ص 604 ( 2 ) مناقب العارفين ، ج 2 ، ص 623 ( 3 ) همان كتاب ، ج 1 ، ص 97 ( 4 ) همان ماخذ ، ج 2 ، ص 623 ( 5 ) همان كتاب ، ج 2 ، 683 ( 6 ) همان ، ج 2 ، ص 648